تبلیغات
happy-black - مطالب هفته اول آذر 1388






















































happy-black

عجب یار وفاداریست دنیا ... !!!

آیا خانومی که تو عکس هست رو میتونی پیدا کنی ؟؟؟!!!؟؟؟

خوب نگاه کن

.

.

.

.

.

یکم دقت کن خوب

.

.

.

.

.

.

نتونستی پیدا کنی ؟؟؟

پس برو پایین تا بفهمی کجا بود

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 


نوشته شده در شنبه 7 آذر 1388 ساعت 10:17 ب.ظ توسط mehdi Tik Tak نظرات |


بخور دیگه عزیزم ببین رنگت پریده آخه چرا به فکر خودت نیستی فدات شم اینجوری که ضعیف میشی گلم

                                                               


نوشته شده در شنبه 7 آذر 1388 ساعت 10:16 ب.ظ توسط mehdi Tik Tak نظرات |


دو روز مانده به پایان جهان،
 تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
 تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.
 پریشان شد و آشفته و عصبانی.
 نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
 داد زد و بد و بیراه گفت،
خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت،
 خدا سکوت کرد.
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،
خدا سکوت کرد.
 به پر و پای فرشته و انسان پیچید،
خدا سکوت کرد.
 کفر گفت و سجاده دور انداخت،
 خدا سکوت کرد.
 دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد،
 خدا سکوتش را شکست و گفت :
عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.
 تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.
 تنها یک روز دیگر باقیست.
 بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن
. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز.
......

 با یک روز چه کار می توان کرد...

 خدا گفت
:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است
 و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید

. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:
 حالا برو و زندگی کن.
 او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.
 اما می ترسید حرکت کند،
 می ترسید راه برود،
 می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد
. قدری ایستاد...
 بعد با خودش گفت:
 وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد،
 بگذار این یک مشت زنگی را مصرف کنم.
 آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید،
 زندگی را نوشید و زندگی را بویید و
 چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود
، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد
.می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد
، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد
 اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید
. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد.
 سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کر
د و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،
 لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد
و تمام شد.


نوشته شده در شنبه 7 آذر 1388 ساعت 01:54 ب.ظ توسط mehdi Tik Tak نظرات |


           

                                                                   

احساس می کنید خیلیHOT هستید؟؟؟؟؟؟؟؟

مطلب زیر را دنبال کنید
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.

.

.
.



.

.
.

.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.

.
.
.
.
.

.
.
.
 
 
 
 
 
خوب دیگه خنک شدید، می تونید تشریف ببرید
 
 

 


نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر 1388 ساعت 03:24 ب.ظ توسط mehdi Tik Tak نظرات |


   

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:

خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورشت بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"


نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر 1388 ساعت 03:12 ب.ظ توسط mehdi Tik Tak نظرات |



Design By : Pars Skin